هاله سحابی و مادران صلح


دیر می رسم

که به مادر بگویم...

 

هنوز گریه ام می گیرد از این که شب ها درِ اتاق را

بند کفشم را بندد

نگاه کن به زیر شهر شلوغ

به خون و خون

اشک و اشک

ضجه و ضجه

لحظه لحظه زیر این شهر خاک می شود

می پوسد

پیر می شود

و کسی صورتش را

پیراهنش را

خانه اش سیاه می شود

مادر کبود می شود

می رود زیر خاک

همان جا می ماند.

 

همیشه دیر می رسم

که به مادر بگویم

بند کفشم را

گریه ام می گیرد وقتی نیستی

گریه ام می گیرد وقتی خاک تو را هضم می کند

و بی صدا و بی صدا

بی رمق و بی رمق

بی امید و بی امید

دیر به قبرستان می رسم مادر

همیشه دیر می رسم.

 

 

لینک نوشته
   1300   

 

به هیچ سمتی که باد می رود نمی خواهم

به سمت هیچ سلانه؛

 

مردهای نیمه ی اسفند از صدا ها ی گوشخراش پرند

و چشم های خمارشان به هیچ می شود سلانه سلانه؛

 

این که خواب هایم شبیه کدام کتمان

این که دخترها جیغ می زنند و گربه های ترسناک کوچکی هایت می زنند

کابوس تمام نشدنی همیشه است و رنج هایی که از باد دور می شوند به سمتی که هیچ؛

 

دخترهای کوچک پنجره ات مه می گیرد دخترکم

پنجره های کوچک مه زده ات محو می شود

و آرزو های محو   زمان می شود با مردهای نیمه ی اسفند که در سکوت شناورند

و تو می شوی کوچکم به هیچ سمتی که باد نمی رفت

کوچکم می رقصد و گربه ها جیغ می زدند

 

کوچکم تویی که با خمارم سلانه سلانه دود می شوی

کوچک منم که از جیغ گربه های اسفند می ترسم

و به سمتی می روم که هیچ بادی

 

 

 

 

 

لینک نوشته
       

به داوود سعیدی

 

برای همیشه ی پنجشنبه   غمگین های عجیبی سراغ دارم

تقاص همیشه گی که نمی دانم چه چیزی بیدارم را تمام می کند و به خواب های عمیقققق

 یعنی آرامش از نیمه شب تاااااااا

و پنجشنبه های غمگین برای همیشه غمگین می ماند

 

بیا با پک های عمیق فراموش کنیم و زمان بگذرد از سقف های بی شمار این سال ها و به جایی نرسد

و برسد به غمگین غروب روی نیمکت و همان جا بماند  و پک های عمیق بزند به پنجشنبه های عجیب

عجیب

که بلند بلند شاعران حجیم را رژه می بری و تاریخ خلاصه می شود در رد ستاره های غبار گرفته

و غمگین بی پایانم را رژه می برم روی جاده های بی پایانی که می سازی از دور شدن

 و این قصه تمام نمی شود تمام نمی شود و دوباره برای همیشه ی غمگین  پنجشنبه می سازیم

پنجشنبه های غمگین عجیب که نمی دانم چه چیزی بیدارم را تمام می کند و به خواب های عمیقققققق

 

لینک نوشته
       

غریبه نمان در این خانه های بی سرنشین

که دیوارهای نم زده سال هاست لال مانی را لکنت فرض می کنند و شب صداهای ترسناک زمزمه

زمین برای دراز کشیدن پیر شده وجب به وجب

 زمین سرد است

 

غریبه نمان در این دیوارهای غریب

غروب زمان رقصیدن با عکس ها بی قاب

زمان دود شدن روی صندلی های نم زده که سال هاست لکنتت را لال مانی فرض می کنند و به جای گوشه های دیوار جیییرررر

که بی تو غریب بمانم در لال مانی مدامم

در عبور از قدم می زدیم و برف می بارید

 

به خانه های بی سرنشین نگاه می کنم و صداهای ترسناک نیمه شب را زمزمه

در محو تصویرهای پیاپی دیوارهای لال خانه که خوب می دانند

غریبه می مانم در قاب دور شدن

 

لینک نوشته
       

چندم هزار و سیصد است ؟

که به چشم بی عینکم زل می زنی

و پیراهن دود زده ام را به هر سو  می برم خیسی چشمانم تمام نمی شود

 

به جان جنینت این بهار بهار نیست

 

روز

مرد های هرزه ی لگد خورده پشت خمیازه هایت از خواب می پرند تا خوشبخت بمانی

به جان جان کندن هزاران ساله بشریت این روزها با روزهایم معاشقه ندارند

و کسی پول هرزگی ام را نمی دهد

 

امروز چندم هزار و سیصد است ؟ که باید از مقابلت بگذرم و به کسی نگویم از دور می دانستم لباس هایت را خودت دوخته ای

شبیه هرزه های لگد خورده از مقابلت بگذرم  و چشم های خیسم را به  دیوار بمالم که از تو آغوش تر

 

 

شب

به چند لحظه پیش نگاه کن و خمیازه بکش

کسی به من نمی گوید امروز آخر بهار است یا چندم هزار و سیصد که به چشم های بی پلکم زل می زنی

و جان جیغ هایم نفس نفس می زند که از دور می دانستم تنت به رنگ مردهای لگد خورده نیست

و فقط منم که از جنین بی جانم تاریخ امروز را  که بهار نیست

 

لینک نوشته
       

نیمه شب است کابوس های لعنتی و هنوز پلک هایم

 

گناه   همیشه خیال های بی دلیل و شوق های دوری ست که عبارت های مستهجن را تداعی می کند

 

نیمه شب است و هنوز کابوس ها انتظار می کشند باز شود

و پشت درچشم های خون گرفته ام ملتمسانه

هجوم که زیر آوار پنهانم

 مثل همیشه خسته ات می کنم نیمه شب های لعنتی

و تو دستم را نمی گیری

سقف ها ترک می خورند

و وداع

وداع با صبح می آید

 

انگار بهمن فراموش کرده باید بباراند تا دودها را بلرزانم

راه بروم زیر قندیل ها

و خاطره ها آتش بگیرد آسمان بهمن که نمی باراند

 

نیمه شب است عشق لعنتی

به رسم وطیفه پلک هایم را ببند

گناهم این بود که شوق هایم عبارت های مستهجن را تداعی می کرد

و متولد مهر سال ها یی بودم که زمستان داشت

 

پلک هایم را ببند

زیر برف نمی بارد پنهانم کن

لینک نوشته
       

ماجرای افتاده درته فنجان

ماجرای سوزناک افتاده در ته فنجان

تمام رنج هایی که رنج هایی که رنج هایی

 

شروع پاییز زمانی ست که آفتاب هنوز با بیدارم و سلام به اتاق

 و کابوس های ندیده ی تابستانی که کسی نفهمید چگونه چکه چکه شور از پیشانی همه پایین

و کسی که بی خبر از واقعه های پاییز می جنگید        پنهان لبخند میزد

به ماجرای پنهان در ته فنجان

ماجرای اندوهناک ته فنجان که تاریک

تاریک

 

شروع امروز نیست که دست ها ترک خورده و بی رمق  دنبالت

و اتاق که به تاریکی

 چشم ها به تاریکی عادت

عادت

به اتفاق که هنوز باور نمی کنم سلام

اتاق سلام

 ماجرای باور نکردنی افتاده در ته فنجان سلام

 

هر روز امروز تکراری ست که با آفتاب صبح        بی آفتاب شب

و همه ی جریانات مهیب روزمره شبیه امروز

هر روز

دوباره سلام به اتفاق

به پاییز که از نامعلوم آغاز

به برف که تابستان را از جهنمی که ساخته ای نمی رهاند و این کلمات بریده که از ته فنجان سلام

اتفاق اندوهناک سلام

لینک نوشته
       

می پیچد درتنم که تن استخوان و خون مانده و ترسی خزنده

خزه های کف  از غروب دیروز در تنم که تن آرامش گم شده و لرزه های چسبنده

می رود و میرود و می رود تا صدای کسی به گوش نرسد          مثل جمله های تکراری

تکراری

شعرهای تکراری...

اصلن چرا کسی داد نمی زند: بس کن نیما! و تکرار را بکوبد به خزه های آسمان که حالا رگ ها را...حالا به موقع نمی رسد به تن

که تنها خون مانده و استخوان و گوگرد و پیکر نیمه جان سال هایی که چرا فریاد نمی زنید:بس است دیگر

خمیازه به شعاع دو روز تنهایی از دیشب خیس تا امروز

می پیچد در تنم که تن رنج است و زن که می خزد   می پیچد  در زمان   که می گذرد   می شود

و سرخ با لخته های خون چسبنده به تن که تن پوست و سرانگشت های خراشیده و ترس است

سرخ می شود با رحم های خزه بسته ی متورم از سال هایی که بس کن نیما   بس کن تکراررا تکرار را تکرار را

و او می رود   میرود  می رود تا به گوش کسی نرسد

تن به تن    که تن مرثیه و هوس

استخوان و ریشه و مخدر

تن خراب می شود از بس دیر به موقع می رسد

که تن                زن               تمام نمی شوم نیما که استخوان   خون       تکرار تکرار تکرار

 

لینک نوشته
       

 

 

موهای ریخته بر امتداد راهی که می رفتیم نشانه ی غریبی بود

مثل پنجره های بخار در سرمای سوت و کور اتاق

و دلتنگی هایی که همیشه را در خودش می چرخاند و گم می کرد در سپیده دمی که دیرتر از بیداری ما...

 

عقربه افتاد

و ثانیه از آن روز کشیده ماند و کسی در تنهایی قد نکشید

بهانه این بود که کسی رفته و چیزی در خلسه ی حالا بوی سیگار سفید می دهد و در تنت می پیچد تا خواب های آشفته از ثانیه های کشیده سبقت بگیرد

 و قار قار چیزی از دور به بی خوابی     طعم عطش بدهد و زمان برای دو نفر آغاز شود

 

مگر می شود این جا همان اتاق کوچک دود گرفته باشد

مگر این همان خانه ی سرد است که اشباح درونش می رقصند و سایه ها روی دیوار زوزه می کشند

 

این جا دچار است

و دچار می تواند تنت را به سقوط بلرزاند و ویران کند

بمیراند

بپوساند

 

تنت بوی غریبه می گیرد        لبانت شوری اقیانوس را فراموش می کند

 تمام زمین های برهنه در ناشناسی لحظه ها گم            شب

شب های سرد

روزهای خاک گرفته    بی آن که کسی نگاهت را از تخت بیمارستان جدا کند    تمام...

 

تنت بوی غریبه می گیرد

من روبروی خانه ات دود می شوم در سیگارهای سفید

 کودکت را در دستانم نگاه می کنم که بی قرار مادری ست که از اقیانوس برید و بی اقیانوس محو شد

 

زمان آسان تر از کنار این بهانه های غریب می گذرد

تو از کنار زندگی دور می شوی

 به دور دست ها می روی

محو

 کسی بویت را از من می گیرد

 رد پایت را پشت خلسه ی من پنهان می کند

 کسی به جای من   من  می شود و با تو تا دور

 

تنت بوی غریبه می گیرد و از شوری اقیانوس خانه ای می ماند که نمی شود با سیگار های نیمه شب دودی اش کرد

 با قار قار کلاغ ها  بی خوابی اش را آغاز کرد

و کنار بخاری برقی بی رمق عطش ها را در زمان رها کرد

 

تنت تاول می زند در شبی که آتش می گیرم

 در جهنمی که به پا می شود

که بی خواب مانده ام

بی خواب می مانم

و برای کودکت از نیمه های آبان

از سرگردانی مدام

از شوری اقیانوس

کودکت که مادرش را در جذر شب های مهر گم کرد و در دستان بی رمقم تنها ماند

 

مو های ریخته در امتداد مسیر نشانه ی شومی ست

مثل بخار های قندیل بسته در دیوار دود گرفته

مثل گریه هایی که زودتر از خواب به سراغم می آیند

مثل ثانیه ای که...

لینک نوشته
       

برای مسعود باستانی که مسعود باستانی ست

 

 

با بهت به روبرو نگاه کن     به دورتر که صدایت را می شنوند

همیشه کسی هست که پشت پلک هایش را برای تو سبز کند

شاید  دیوار کناری

یا جایی که در بوی خرداد تردید می کند و تا نمی دانی کی ادامه می شود.

 

ناله نمی کنم

حتی سعی تا شبیه چیزی باشم که در بهت  مکث کرد

و در دورترهایی که صدایت را می شنیدند ایستاد        و به لهجه ای غریب خندید

 

اگر امروز رستاخیز باشد

من که باور نمی کنم شبیه مردنت باشی

بیشتر شبیه خیابان های یک طرفه شده ای پر از...

شب ها کسی برایت زمزمه می کرد

و پشت پلک های مهسا سبز می شد.

 

 

لینک نوشته